اندر احوالات دهه ی محرم 1395
محرم امسال هم مثل سالهای قبل در کنار خانواده تو هیئت خودمون عزاداری کردیم. از روز اولی که قرار شد کارهاش رو بکنیم تا روز آخر آرادی پا به پای ما بود و کلی ذوق میکرد وقتی میدید که قراره دور هم باشیم. تقریباً هر روز از صبح که بیدار میشد میگفت کی بریم هیئت ؟؟؟؟؟ و اتفاقات اونجا هم که در نوع خودش بینظیر بود. شیطنت های غیرقابل کنترل آراد و بازی کردنش با بچه ها و بدو بدو و بپر بپر و هر چیز دیگه ای که فکرش رو بکنید. بعضی وقتا اینقدر کلافه میشدم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم و آراد رو میبردم قسمت آقایون و قبل از اینکه من بشینم سرجام آراد برگشته بود. 14 مهر هم مجبور شدیم به خاطر چهارمین سالگرد مراسم برادر همسرم راهی شمال بشیم. ...









