آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

اندر احوالات دهه ی محرم 1395

محرم امسال هم مثل سالهای قبل در کنار خانواده  تو هیئت خودمون عزاداری کردیم. از روز اولی که قرار شد کارهاش رو بکنیم تا روز آخر آرادی پا به پای ما بود و کلی ذوق میکرد وقتی میدید که قراره دور هم باشیم. تقریباً هر روز از صبح که بیدار میشد میگفت کی بریم هیئت ؟؟؟؟؟ و اتفاقات اونجا هم که در نوع خودش بینظیر بود. شیطنت های غیرقابل کنترل آراد و بازی کردنش با بچه ها و بدو بدو و بپر بپر و هر چیز دیگه ای که فکرش رو بکنید. بعضی وقتا اینقدر کلافه میشدم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم و آراد رو میبردم قسمت آقایون و قبل از اینکه من بشینم سرجام آراد برگشته بود. 14 مهر هم مجبور شدیم به خاطر چهارمین سالگرد مراسم برادر همسرم راهی شمال بشیم. ...
24 مهر 1395

آراد و دکتر پوست

دیروز گل پسرم رو بخاطر جوش هایی که روی بدنش میزد بردم دکتر پوست توی خیابون قائم مقام. قرار شد خاله سعیده آرادی رو از خونه بیاره و منم از سرکار برم. همه مون ساعت 2:30 اونجا بدیم و بعد از ویزیت دکتر راهی خونه شدیم. البته ناگفته نمونه که کارای آرادی طبق معمول بامزه بود. اول از همه که تو مطب دکتر داشت توضیح میداد من کباب خوردم یه عالمه خیلی بزرگ بود. تازه اندازشم با دستش نشون میداد.بعد گفت  ببین آقای دکتر اینجا می خاره می خاره. توی خیابون هم که کلاً واسه خودش مشغول بود و بازی و بپر بپر و خوش و بش با عابرین پیاده. اینم از ادا درآوردناش موقع عکاسی توی داروخونه هم که ب...
11 مهر 1395

روز اول مدرسه پوریای من

چه شتابان می گذرد  ساعت ها در روز و چه زود میگذرد روزها در ماه ها و چه زود به پایان میرسد ماه ها در سال ها و چه پرشتاب است ساعت ها در عمر  پوریای خاله عزیز دل من دیروز اولین روز کلاس دومش رو شروع کرد گلم الهی که همیشه موفق و سربلند باشی و باعث افتخار همه ی ما ...
4 مهر 1395

مسافرت در آخرین روزهای تابستانی

30شهریور امسال و جشن عروسی پسرعمه اینجانب بهانه ای شد تا سفری سه روزه به شمال داشته باشیم. از آنجایی که ترسی در وجود ما شعله میکشید که شاید ترافیک باشد و به دلیل پایان تعطیلات سه شنبه ساعت 4:30 صبح  به همراه پدرو مادر عزیزتر از جان و سعیده که به خاطر مرخصی ندادن محل کار همسرش راهی شدیم. جاده که عالی بود خلوت و آرادی ما هم طبق معمول فقط بیست دقیقه ای از  راه رو خوابید و مابقی مشغول مادرآزاری بود و البته خاله هم بی نصیب نماند. وسطای راه هم جایی ایستادیم برای خوردن صبحانه و گل پسر ما با دیدن سرسبزی کنترل خود را از دست داد و دل به دامان طبیعت زد و بازهم مثل همیشه اندک غذایی خورد. . ناهار آن روز را مهمان مادر همسر ...
3 مهر 1395
1